نگرانم که نیستی،
اما؛
حال من خوب است..!
هنوز وقتش نرسیده
لابد . . .
پروردگارا؛
من به هر خیری که به سویم بفرستی، سخت محتاجم. . .
۲۴-قصص
برای عکاس ها
آیه های خدا، فقط در کتاب های آسمانی نیستند. آیه های خدا در تمام زمین، در کوه ها، در رودها، در دشت ها، در کویر، در آسمان، در کهکشان جاری اند. من گوشه ای می نشینم هر شب و کتاب آسمانی می گیرم دستم و آیه های خدا را می خوانم. و این خیلی خوب و خیلی دوست داشتنی است و البته حالم را خیلی بهتر می کند. این که آیه های کتاب آسمانی ام از زبان خدا- خودِ خودِ خدا- است، به وجدم می آورد. احساس می کنم با چیز اصیلی در ارتباطم. اصالتی که حال خرابم را خوب می کند...
و تو عکاس! تو از یک جهت شبیه منی که آیه های خدا را نادیده نمی گیری. نگاه تیزبین تو، آیه های خدا را در زوایای زمین و کوه و دشت و کویر و آسمان پیدا می کند. لابد تو هم مثل من وقتی که حالت خراب باشد، از خواندن آیه های خدا بیشتر کیف می کنی...من اما گوشه نشینم، تو اهل سفری... خیلی دلم می خواست که من هم مثل تو، گاهی آیه های اصیل خدا را که در دشت و کوه و کویر و آسمان پراکنده اند، می خواندم. دلم می خواست عکاس بودم، و گاهی که حالم خراب بود و دلتنگ آیه ها می شدم، سفر می کردم. و به هر کس که سراغم را می گرفت، می گفتم که دارم می روم آیه های خدا را بخوانم. و لابد آن کس به من می خندید اگر نمی دانست که آیه های خدا – آیه های اصیل خدا- نه فقط در کتابهای آسمانی، که در تمام زمین، در کوه ها، در رودها، در دشت ها، در کویر، در آسمان، در کهکشان جاری اند...
دلم می خواهد سفر کنم. و آیه های خدا را بخوانم...
و برای سفر باید سبکبار تر شوم...
و دوربینی دست و پا کنم...
و این تن، این تن سنگین گوشه گیر... اگر بگذارد...
که گنجشک های شهرمان
هنوز
صبح ها آواز می خوانند..!
دستت را رها کند دستی،
که قرار بود محکمتر بگیرد دستت را..!

عکس: حمزه کرباسی
همت نمی کنند بعضی هاشان
که رنگدانه بسازند دیگر.
و من
پیر می شوم..!
آه زاینده رود..!
این روزها،
تو بیشتر رنج می کشی
یا
ما..؟!

خیلی دلم می خواست این عنوان را –که عنوان یکی از کتاب های مصطفی مستور هم هست- با زغالی، گچی، چیزی، روی تن سنگی این بز کوهی – حالا فرقی نمی کند کدامشان- می نوشتم.. اما فکر کردم اگر بقیه هم مثل من دلشان چنین چیزی را هوس کند، لابد جای سفیدی روی تن این بزها باقی نخواهد ماند، و گذشته از این، از این فکری که در سرم افتاده بود، احساس بی شخصیتی کردم؛ (لابد پس فردا هم دلم می خواست روی آجرهای شاه نشین پل خواجو، یا ستون های سنگی تخت جمشید، یا حتی مثلا روی دیوار دستشویی ترمینال جنوب هم چیزی بنویسم!)
از این جهت از شما می خواهم که این لطف را در حق من بکنید و اگر روزی روزگاری گذرتان به این قسمت از شهر من* افتاد، مرا به خاطر بیاورید که خیلی دلم می خواست با زغالی، گچی، چیزی، این عنوان را روی تن سنگی این بز کوهی حک می کردم؛ حکایت عشقی بی شین، بی قاف، بی نقطه...
*اصفهان، بوستان ناژوان، حاشیه جنوبی زاینده رود، ضلع غربی پل وحید